<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان من </title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com</link>
<description>داستان زندگی من...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 27 May 2009 04:22:36 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قسمت ؟؟؟</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/51</link>
<description>نمی دونم چرا خیلی هاتون باور نمی کنید این داستان واقعی هست.. تمام چیزایی که برای کامران تعریف می کنم 90% واقعی هستن... به خدا سرم خیلی شلوغه.. زندگی و کار و درس و همه چیز باهم!! دست اونا که کامنت میزارن درد نکنه ---------------------------------------- خلاصه اون روز هم گذشت داش کامی.. تا یه شب به صورت خیلی اتفاقی با هم قرار گذاشتیم تا بریم سینما.. رفتیم فیلم و دیدیم, و بعد فیلم اومدیم و نشستیم تو ماشین.</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 04:22:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 45</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/50</link>
<description>سال نو مبارک جواب سوال: نویسنده: من ونامزدم دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 14:23 تو که ادعات میشه 17سالت بیشتر نیست پس از چند سالگی رفتی خارج؟ 15 سالم بود کی برات غذا درست میکرد؟ با فامیل زندگی کردم تو که میگی 17 سالته پس چه جوری می خواستی با نفیس که بزرگتر از خودته ازدواج کنی جوجه؟ مگه چند ماه اختلاف مهمه؟ مگه حتما&quot; باید ازش 10 سال بزرگتر باشم تا درست باشه؟؟ اما از طرز حرف زدنت معلومه خیلی بچه ای داستان هنوزم می گم 90% واقعی هست..</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 04:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 44</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/49</link>
<description>- بیخیالش شدم داش کامی.. دیگه نمی خواستم خودمو بیشتر از اینها اذیت کنم. چند ماه از این قضایا گذشت. سرت رو درد نمیارم.. چون می دونم فقط می خوا بهت راجع به دخترایی که باهاشون بودم بدونی.. راستش رو بخوای اکثر این دوستی ها نهایتش 2 3 هفته طول کشید.. نمیگم همیشه مشکل از اونا بودها! نه. منم خودم بی نقص نیستم.. اما همیشه یه چیزی این رفاقت های منو خراب می کرد. کامران- چقدر زر زدی.. بعدی رو بگو. - یه ماه بعد این قضیه ها توی کتابخونه مدرسه داشتم درس می خوندم..</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 07:05:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 43</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/48</link>
<description>راستش الان این رو دارم می نویسم.. اما روم نمی شه.. خیلی دم اونا که خبر می گیرن گرم... دمه همه اونا که کامنت زدن هم گرم (مثل مهسا, سارا, سحر, سروش,بهاره و...) راستش یه تصادف بدی داشتم و سرم شلوغ بود اما کلی اتفاق افتاد برام که می نویسم همه اش رو به زودی جواب یکی از دوستان که می گفت من به نفیس خیانت کردم.. نه عزیز این اتفاق ها همه بعدش افتاد.. -------------------------------- خلاصه اون روز بیخیال شدم و تلفن رو قطع کردم و گفتم به قول معروف اونجای لقش..</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 04:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 42</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/46</link>
<description>کامران - باشه من می رم بیرون.. اما به نظر من خر این نشو! این داره بازیت میده.. برو برای خودت یه دختر خوب پیدا کن! یکی که قدرت رو بدونه رفیق من.. - باور کن م. دختر خوبیه! کامران - نمی گم دختر بدیه... نمی خوای بگی آخرش چی شد چند سال پیش؟ - خیلی می خوای بدونی مثل اینکه؟ کامران - آره.. خیلی! - خیلی خب. بعد از اون جریان که پرسیدم ما چی هستیم و اینا دیگه با هم برای مدت طولانیی حرف نزدیم.. بیخیالش شده بودم..</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 06:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 41 </title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/45</link>
<description>سلام.. نمی خواستم دیگه بنویسم.. اما کامنت هارو دیدم مگه می تونم جلو خودمو بگیرم حالا؟؟ حتما&quot; آی دی هاتون رو بزارید ADD می کنم!! ------------------------------------------------ چند روز بعد تلفنم زنگ زد. خودش بود. نمی خواستم باهاش حرف بزنم. می ترسیدم دوباره گول حرفها و دروغ هاش رو بخورم. کامران- نمی خوای جواب بدی اون لامسب رو؟ - به تو چه؟ تلفن رو از دستم گرفت. کامران- الو؟ کامران- نه بهروز کیه؟ کامران- ما اینجا یه بهروز داریم که الان سگیه..</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 08:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 40</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/43</link>
<description>اول جواب ساناز خانوم رو می دم و بعد می رم ادامه داستان... ساناز خانوم من وقتی با دختر دیگه ای دوست شدم که با نفیس قطع رابطه کردم و نفیس بهم خورد.. اما تو داستان برای اینکه داستان رو بتونم ادامه بدم مجبور شدم اونطوری شروع کنم.... _____________________________________ خلاصه داش کامی سرت رو در نیارم... منو م. یه 5 6 ماهی گول هم دیگه رو خوردیم. هم دیگه که نه, من هر دفعه به حرفاش ایمان میاوردم.. دیگه از این چیزها خسته شده بودم...</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 23:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 39</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/42</link>
<description>این یکی هم برای دنیا خانوم: یه بار گفتم بازم می گم. من ایران نیستم. 17 سالمه. مرداد 1369. داستانم فقط اولش که از ایران خارج شدم بدون تغییر هست و تمام داستان هایی که برای کامران( که رفیق 12 13 سالمه و شخصیت واقعی هست) واقعی هستن. در مورد آقای مودب پور باید بگم تو کل زندگیم تنها رمان هایی که خوندم رمان های اقای مودب پور بوده و همه رو بیش از 100 بار خوندم... ------------------------------------- - ما به درد هم نمی خوریم؟ پس چی شد؟ تو که می گفتی می خوای من</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 05:25:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 38 و جواب سوال.</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/41</link>
<description>اول جواب چند تا از بچه ها رو می خوام بدم بعد داستان رو تعریف کنم. اول بگم این داستان 90 درصدش راست هست. کامران رفیقمه. 13 سال رفیقیم. منم فقط 17 سالمه .. این اتفاقاتی که برای کامران تعریف می کنم همشون اتفاق افتاده و تا جایی که تونستم بی تغییر نوشتم! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه... خیلی تو خودم بودم, به سختی فراموشش کرده بودم..</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 04:26:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 37</title>
<link>https://dastaneman.blogfa.com/post/40</link>
<description>خدای من! چی می دیدم. بعد 2 3 سال م. رو دیدم. پشت صندوق داشت کار می کرد. منو ندیده بود هنوز. سریع به فارسی به کامران گفتم: - کامران من می رم بیرون تو اینارو برای من حساب کن پولشو بهت می دم. کامران- چرا؟ چی شده؟ - این همون دختره است که داشتم برات می گفتم.. تا این رو گفتم سریع رو به دختر کرد و گفت کامران- خانوم شما این رفیق منو میشناسید؟ اومدم برم بیرون اما دیگه دیر شده بود. یکم بهم نگاه کرد. حق هم داشت بعد این چند وقت نشناسه..</description>
<pubDate>Mon, 05 Nov 2007 04:57:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastaneman</dc:creator>
<guid>dastaneman.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
</channel>
</rss>
