قسمت 8
- حالا سر به سر می میزاری ؟؟ دارم برات.
کامران- بابا مگه من چی گفتم. بده یه خورده شادتون کردم؟
- حالا عمرا" این هفته جایی ببرمت.
کامران- مرگ من؟ اذیت نکن.
رفتیم یکی از رستوران های نزدیک خونه که شام بخوریم.
- جون بهروز, یک بار تو کل زندگیت آدم باش آبرو منو نبر.
کامران- باشه سعیم رو می کنم
هنوز دو دقیقه از این حرف ها نگذشته بود که شروع به اذیت کرد. سریع غذامون رو خوردیم و راه افتادیم طرف خونه.
----------------------------------
از این جریانات 4 5 ماهی گذشت و دل تنگی منو کامران به ایران و دوستامون بیشتر شد...
کامران- بهروز فکراتو کردی؟
- در چه مورد؟
کامران- بریم ایران دیگه
- بابا بیخیال. تو که تازه 6 ماه هم نشده اومدی !
کامران- خب که چی ؟؟
- یعنی تو 6 ماه نیست اینجایی و می خوای ....
کامران- خب تو انقدر خری که 6 سال اینجایی و نمی خوای هیچ گوری بری
- بابا خب آخه خرجش زیاده...
کامران- غلط کردی .. خرجش هیچم زیاد نیست
- تمی شه
کامران- بگو آب هندونه زیاد دوست دارم .
- خیلی خری
کامران- خریت از خودتون جناب ص*********.
نمی دونم چرا چند وقتی گیر داده بود به رفتن من به ایران. فکر جالبی بود. می گفت بریم ایران بدون اینکه به کسی بگیم. هتل می گیریم و میریم یکی یکیشون رو سورپریز می کنیم.
کامران- بیلیط بگیرم ؟
- بابا آخه اینطوری که نمیشه. بذار با مامانم اینا صحبت .....
کامران- نه خره . می خوایم غافلگیر بشن.
- تو هنوز آدم نشدی؟ می خوای رفتن ایرانت هم با اذیت و مردم آزاری باشه؟
کامران- حالش به همینه
- نه من که نیستم
کامران- شما گل می خوری. فردا می رم ببینم پرواز بعدی کی هست.
- بابا بزار امتحان ها تموم بشه بعد
کامران- تا اون موقع امتحان های آشغالتم تموم شده
- خدا بگم چی کارت کنه.
فردا صبح پا شدم دیدم یک تلفن یک پیام داره به زبون عربی, گیج خواب بودم. گفتم خدا کی می تونه باشه. یک بار دیگه گوش دادم. دیدم صدا صدای کامران دیوونه هست. زنگ زدم بهش
- مرتیکه خجالت نمی کشی؟
کامران- باز جی کار کردم؟؟
- این جه پیامی بود؟
کامران- کدوم
- خودت رو به اون راه نزن
کامران- حالا بیخیال حدس بزن چی شد ؟؟
- چی ؟
کامران- دو هفته دیگه. یعنی شب امتحان آخرت, پروازمون به ایران.
- چی؟؟؟؟؟ شوخی نکن
کامران- تو رو کفن کنم اگر دروغ بگم
کامران- بابا مگه من چی گفتم. بده یه خورده شادتون کردم؟
- حالا عمرا" این هفته جایی ببرمت.
کامران- مرگ من؟ اذیت نکن.
رفتیم یکی از رستوران های نزدیک خونه که شام بخوریم.
- جون بهروز, یک بار تو کل زندگیت آدم باش آبرو منو نبر.
کامران- باشه سعیم رو می کنم
هنوز دو دقیقه از این حرف ها نگذشته بود که شروع به اذیت کرد. سریع غذامون رو خوردیم و راه افتادیم طرف خونه.
----------------------------------
از این جریانات 4 5 ماهی گذشت و دل تنگی منو کامران به ایران و دوستامون بیشتر شد...
کامران- بهروز فکراتو کردی؟
- در چه مورد؟
کامران- بریم ایران دیگه
- بابا بیخیال. تو که تازه 6 ماه هم نشده اومدی !
کامران- خب که چی ؟؟
- یعنی تو 6 ماه نیست اینجایی و می خوای ....
کامران- خب تو انقدر خری که 6 سال اینجایی و نمی خوای هیچ گوری بری
- بابا خب آخه خرجش زیاده...
کامران- غلط کردی .. خرجش هیچم زیاد نیست
- تمی شه
کامران- بگو آب هندونه زیاد دوست دارم .
- خیلی خری
کامران- خریت از خودتون جناب ص*********.
نمی دونم چرا چند وقتی گیر داده بود به رفتن من به ایران. فکر جالبی بود. می گفت بریم ایران بدون اینکه به کسی بگیم. هتل می گیریم و میریم یکی یکیشون رو سورپریز می کنیم.
کامران- بیلیط بگیرم ؟
- بابا آخه اینطوری که نمیشه. بذار با مامانم اینا صحبت .....
کامران- نه خره . می خوایم غافلگیر بشن.
- تو هنوز آدم نشدی؟ می خوای رفتن ایرانت هم با اذیت و مردم آزاری باشه؟
کامران- حالش به همینه
- نه من که نیستم
کامران- شما گل می خوری. فردا می رم ببینم پرواز بعدی کی هست.
- بابا بزار امتحان ها تموم بشه بعد
کامران- تا اون موقع امتحان های آشغالتم تموم شده
- خدا بگم چی کارت کنه.
فردا صبح پا شدم دیدم یک تلفن یک پیام داره به زبون عربی, گیج خواب بودم. گفتم خدا کی می تونه باشه. یک بار دیگه گوش دادم. دیدم صدا صدای کامران دیوونه هست. زنگ زدم بهش
- مرتیکه خجالت نمی کشی؟
کامران- باز جی کار کردم؟؟
- این جه پیامی بود؟
کامران- کدوم
- خودت رو به اون راه نزن
کامران- حالا بیخیال حدس بزن چی شد ؟؟
- چی ؟
کامران- دو هفته دیگه. یعنی شب امتحان آخرت, پروازمون به ایران.
- چی؟؟؟؟؟ شوخی نکن
کامران- تو رو کفن کنم اگر دروغ بگم
+ نوشته شده در ساعت توسط بهروز
|