قسمت 17

پول رو حساب کردیم و رفتیم خونه هامون. قرار شد کامران شب رو پیش من بمونه. شب داشتیم طبق عادت با هم صحبت می کردیم .....

کامران- بهروز نمی خوای بری سراغ نفیس؟
-چرا اما هنوز زود نیست؟
کامران- زود؟ نه برای چی؟
- کی بریم؟
کامران- فردا بعد ناهار بگیم کاوه باهاش قرار بزاره و بگه بیاد آفتابی جایی.
-خیلی خب. اما خودمونیما همه رو خوب سورپرایز کردیم.
کامران- حالا دیدی حال میده. خب دیگه بگیر بخواب خبرت. منم خوابم میاد. شب بخیر.

اینو گفتو دیگه هیچی نگفت. صبح با سر و صدای موبایل کامران از خواب بیدار شدم. ساعت 7 صبح بود. گیج خواب بودم. بیدار شدم دیدم خودش هنوز خوابیده. اومدم دوباره بخوابم که دیدم چشاشو باز کردم

کامران- ساعت چنده؟
- 7 صبح. چرا ساعت موبایلتو کوک کردی؟
کامران- خواستم صبح بریم بریم سراغ نفیس دیگه
- آخه 7 صبح؟؟؟
کامران- آره پاشو حاضر شو بریم.
- آخه 7 صبح که خوابه.
کامران- نه الاغ از یکی از دوستاش پرسیدم. 7 صبح میره دانشگاه.

پاشودمو لباسم رو عوض کردم و آماده شدم که بریم. زدیم بیرون. سوار ماشین کامران شدیم و حرکت کردیم.

- خب آقای عقل کل کجا بریم؟
کامران- نمی دونم مگه تو آدرسو نداری؟
- مرتیکه تو منو 7 صبح بیدار کردی که سر به سرم بزاری؟؟؟
کامران- اووووووو حالا چقدر خشن. بیا بابا اینم آدرس.

یک 20 حرکت کردیم و بلاخره رسیدیم جایی که تو آدرس نوشته بود.

- خب کووو ؟؟؟
کامران- بابا چقدر هولی. واسا تا پیداش کنیم.
- کی بهت گفته امروز میاد دانشگاه؟؟
کامران- تو چی کار داری دیگه. اوون نیست؟؟؟
- کودوم.
کامران- اووون !
- کجا رو میگی؟
کامران- اونجا
فهمیدم داره سر کارم میزارم.
- سر به سر من میزاری؟
کامران- اون موقعی آره. اما جدی اون نیست؟
- بهتر سر به سرم.......

دیدم راست میگه. خود خودش بود. هیچ تغییری نکرده بود

کامران- چی شد خفه خون گرفتی؟؟
- برو جلو.
کامران- نه دیگه خودت تکی میری. من جلوتر نمیرم.
- عع من آخه کجا برم اینطوری؟ این موقع؟
کامران- نمی دونم. پیاده شو. منم میام حالا

تا پیاده شدم پاشو گذاشت رو گاز و رفت. موندم تنها. دیدم نفیس داره همونطور می ره. گفتم اگر نرم دیگه باید 1 روز دیگه صبر کنم. راه افتادم رفتم دنبالش. رسیده بودم تقریبا" پشتش. صداش کردم

- نفیس ؟؟

برگشت و نگاهم کرد.
نفیس- بله....
فکر کنم اول نشناخت. اما بعد چند لحظه دیدم گیج داره بهم نگاه می کنه.
نفیس- تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟
- چی کار باید بکنم؟
نفیس- مگه تو...
- چرا چرا. 3 روز پیش رسیدم
نفیس- چرا به من نگفتی؟؟
-کامران نذاشت. گفت سورپرایز کنیم همه رو
نفیس- آخه... اصلا" کامران بیخود کرد. حالا خودش کجاس؟
- نمی دونم کجا رفت. به من گفت پیاده شو و خودش رفت.
نفیس- خیلی خوب بریم
- کجا ؟؟ مگه کلاس نداری؟
نفیس- فکر می کنی من برم سر کلاس چیزی دیگه سرم میشه؟
- بابا بیخیال. برو سر کلاست باهم بعد از ظهر قرار می زاریم.
نفیس- نه . الان بریم یکم راه بریم
- خیلی خوب بریم

حرکت کردیم و همونجا شروع به راه رفتن.

نفیس- خب چطوری تو؟؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود
- منم همین طور.
نفیس- چی شد یکهو تصمیم گرفتی بیای؟
- بابا مگه این کامران میزاشت؟ آخرش پاشود از دفتر چکم یه چک برداشت رفت بیلیط گرفت و مجبور شدم بیام دیگه
نفیس- یعنی نمی خواستی بیای؟؟
- چرا چرا. حالا بیخیال.
نفیس- دیگه کیا رو غافل گیر کردی؟؟
- همه
نفیس- مثلا" ؟
- تو, کاوه, مامان بابام, مامان بابای کامران.
نفیس- واقعا"؟ لابد همه هم مثل من شوکه شدن؟
- آره. ( به ساعتم نگاه کردم. 10 دقیقه به هشت بود) کلاس بعدیت کی هست؟
نفیس- هشت
- نمی خوای بری؟ برو من بهت بعد دانشگاه زنگ میزنم بریم بیرون. خب؟
نفیس- باشه.

خداحافظی کردیم و نفیس رفت. یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه...

قسمت 16

ناهار رو خوردیم و رفتیم بیرون. دیدم کامران با یه ماشین اومده.

-اینو ازکجا آوردی؟
کامران- تو خیابون درش باز بود پریدم توش اومدم. کرایه کردم دیگه الاغ.
-عع. خب من چه می دونستم؟؟ بریم حالا.

آدرس رو دادم بهشو رسیدیم دم خونه کاوه اینا.

کامران- حالا چی کار کنیم؟؟ چطوری بکشونیم کاوه رو دم در؟
- نمی دونم.
کامران- می دونم چی کار کنم. فقط نگاه کنم.

رفت زنگ زد و یک صدای مردونه جواب داد
کامران- ببخشید می خواستم با کاوه ش..... صحبت کنم. میشه بگید بیان دم در؟
-شما؟
کامران- بنده یکی از دوستان دوستانشون هستم براشون یک پیغامی آوردم.
-الان میام

کامران- حال کردی اق بهروز ؟ اینطوری میکشونی دم در
- اینطوری که تو کردی الان می ترسه بیاد پایین خفتش کنی

در باز شد و کاوه اومد بیرون

کامران- چیه مگه دزد دیدی؟
کاوه- شماها کی برگشتید؟؟؟؟
کامران- پریروز. دیدیم تو خبری ازمون نمی گیری گفتیم بیایم پیشت, خبرت ببینیم چطوری
- شناختی داش کاوه؟
کاوه- بهرووووز چه عوض شدی؟ بیاین بریم تو.
- نه تو برو حاضر شو 2 3 نفر دیگه هم هستن باید بریم سراغشون
کاوه- تا شما یک کوچولو حرف بزنین من سریع حاضر شدم

کاوه یکی از دوستای صمیمی و مشترک منو کامران بود. بعد چند دقیقه کاوه اومد پایین و حرکت کردیم و یکم توی خیابونها چرخیدیم...

کاوه- خب چه خبرا؟ چی شد بی خبر اومدید؟
- هیچی دیگه. کامرانو که میشناسی . هیچ کاریش عین آدم نیست.
کاوه- حالا کجا بریم؟
کامران- ببینم هنوز اون پاتقمون تو آفتاب بازه؟
کاوه- آره بریم اونجا. یادش بخیراااا. بریم آقا.

آفتاب یکی از پاتوقهایی بود که ما خیلی می رفتیم. یکی از قلیونی هایی بود که من هفته قبل از خروجم از ایران با همه بچه ها اونجا جمع می شدیم و برای آخرین بار جمع "با بهروز" داشتیم. آخرین خاطراتم هم از آفتاب بود. بعد 20 دقیقه رسیدیم و وارد شدیم و شروع کردیم به حرف زدن.
کامران- بهروز داستانو بگو، کاوه هم گوش کنه.
کاوه- چه داستانی؟

کامران شروع به تعریف کردن کرد که قضیه چیه و کاوه رو وارد قضیه کرد.

- آره تا اوجایی گفتم که بعد مدرسه می موندم و کمکش می کردم تا پروژه اش رو تموم کنه. پروزه تموم شد. روزه آخر رسیدم خونه, یه احساس عجیبی داشتم. همه اش به فکرش بودم. شروع به انجام تکالیف مدرسه ام کردم تا شاید فراموشش کنم. خدا آخه من چه مرگیم شده؟ تلفنم زنگ خورد به اسم رو صفحه نگاه کردم. یعنی چی می خواست؟ خوده خودش بود. تلفتن رو جواب دادم. نیم ساعتی باهم صحبت کردیم.
من آدمی نبودم که بخوام با کسی دوست بشم اونجا, چون می دونستم دوستی هاشون زیاد پایدار نیست. اما بدجور گیرم انداخته بود. تمام وقت به فکرش بودم. اون روز گذشت. نزدیک سال نو بود, دیگه نمی تونستم تحمل کنم. با یکی از دوستام صحبت کردم بهم گفت مرد باش برو جلو و بهش پیشنهاد بده و با هم برید برای شامی چیزی. با خودم گفتم بد نمی گه بزار برم, من که چیزی ازم کم نمیشه. این کارو کردم و بهم گفت در موردش فکر می کنم. فکر کردم داره ناز می کنه پس ناراحتیی در کار نبود.
دو سه روز بعد اون به گوشم رسید که با یکی از دوستام آشنا شده و باهم دیگه دارن می رن بیرون. با خودم گفتم خب طبیعی هست اینجا دخترا و پسرا باهم بیرون میرن. بعد از ظهر بود که رفته بودم خرید و لباس بگیرم. از دور یک قیافه آشنا دیدم. دیدم خود خودشه با همون پسره دست تو دست دارن با هم راه میرن. می گن می خندن.

از اینجای داستان دیگه نتونستم چیزی بگم و فقط قلیون کشیدم. بغض گلوم رو گرفته بود. نمی تونستم حتی دهنم رو باز کنم. بچه ها متوجه شده بودن. هیچی نگفتن. اونا هم تو فکر بودن. واقعا" چرا؟ چرا چنین اتفاقاتی باید میافتاد؟
یکم سکوت کردیم دوباره شروع کردم.

- آره خلاصه گذشت. فکر کردم داره رو پیشنهادم فکر می کنه اما نگو پشت من با یکی دیگه خوشه. بیخیالش شدم. 2 3 روز اول خیلی برام سخت بود. حالم خیلی بد بود. سال نو بود و برای من همه چیز سیاه بود. چهار پنج روز بعد از اون قضایا یکی از دوستای نزدیکم اومد دیدنم.براش عجیب بود که برام چه اتفاقی افتاده که انقدر عوض شدم و دیپرس نشون داده میشم؟ براش قضیه رو گفتم. شروع کرد نصیحت و دل داری دادن. اما فایده ای نداشت. گفت بیخیال باش پسر. این جمله یادم موند. خودمو زدم به بیخیالی برای 1 ماهی بیخیال بودم. اما خیلی هم راحت نبود

بچه ها پاشین حساب کنیم بریم. من خسته ام یکم امروز. بریم؟

قسمت 15

کامران - خب با اجازه من پا میشم میرم خونه امون. مزاحم نباشم.
مامانم - حالا یک امشب هم بمون پیش ما
کامران - نه مرسی دیگه مامانم اینا منتظرن میرم, ایشالا فردا مزاحمتون میشم .

ساعت تقریبا" 10 شب بود و کامران رفت. خیلی خسته بودم پس تصمیم گرفتم برم بخوابم. وارد اطاقم شدم. اینو هم بگم که منو برادرم jیک اطاق رو به خواسته خودمون باهم داشتیم و تخت هر دوتامون تو همون اطاق بود. مثل همون موقع. هیچی عوض نشده بود. همه چیز سر جای همیشگیش بود. نوید برادرم با بابام به خونه مادربزرگم رفته بودند. به مامانم سپرده بودم که هرموقع اومدن بهشون نگه که من برگشتم. تو اطاق بودم. داشتم نگاه می کردم به وسایل و کتاب های تو کتابخونه که صدا در شنیدم و مامانم بلند خبرم کرد که برادرم و بابام دسیده اند. در اطاق رو بسته ام (همون طور که بود ) و روی تخت نشستم. صدای وارد شدنشون رو شنیدم و شنیدم مامانم میگه تو اطاق یک مارمولک گنده دیده و از برادرم و بابام خواست که به اطاق برن و پیداش کنن. وقتی که نوید وارد اطاق شد و دید من روی صندلی نشستم اول باورش نشد اما بعد چند لحظه نگاه کردن چند قدم جلو امد.

نوید- گوره خر راه راه اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟
منو برادرم برای هم دیگه خیلی اسم های زیادی داشتیم و همدیگه رو به اسم های حیوونا و اینها صدا می کردیم
- نترس جن ندیدی بیا جلو.
نوید- کی اوووومدی؟؟
- دیشب.
نوید- چه بی خبر؟؟ چرا به ما چیزی نگفتی...
در همین لحظه بابام وارد شد و بابام هم باورش نشد که من اومدم. اومدن جلو همدیگه رو بغل کردیم. خواستم بخوابم اما مگه نوید میزاشت؟؟؟

نوید- عمرا" اگر بزارم بخوابی..

رفتم سر چمدون ها و کادوها و سوعاتی هایی که برای همه آورده بودم رو بهشون دادم..

مامان- بزار الان برم زنگ بزنم به خاله ات اینا بگم فردا همه شام اینجا دعوتن که ببیننت
- مامان تورو خدا گیر نده. من تازه اومدم. بزار 2 3 شب دیگه. هنوز کلی هم کار دارم.
مامان - عع حالا مگه چی میشه ؟؟
- بزار عرقم خشک بشه بعد.

یک چند ساعتی رو با نوید به حرف زدن و اینا گزروندم و بلاخره خوابم برد. صبح دیدم یکی اومده بالا سرم و با صدای عجیب قریب می گه: ای بهروز ... گوره مرگت از خواب بیدار میشی یا کتکت بزنم؟؟؟؟؟ پا شدم دیدم کامرانه.

- تو تو خوابم دست از سر من بر نمی داری؟؟
کامران- نه. پاشو بریم سراغ بقیه دیگه.
- الان؟؟
کامران- مرتیکه خر ساعت 11 هست. نمی خوای پاشی ؟؟ پا شو بریم دیگه
- حالا سراغ کی می خوای بریم؟؟
کامران- کاوه و بیتا خوبه؟؟
- آره. ناهار بخوریم بریم

قسمت 14

بعد از در جریان گذاشتن مینا خانوم می خواستم برم سراغ خونواده خودم.

-کامران بریم سراغ مادر پدر من؟
کامران- الان؟ میگم بیا نصف شب بریم؟
- نه. ببین بیا یک لباس نارجی تنت کن بگو آشعالیی اومدی پول ماهانت رو بگیری!
کامران- منو مسخره می کنی؟
- آخه پسر خر نصف شب بریم چیکار؟ کتک که نمی خوایم.

یک تاکسی در بست گرفتیم و رفتیم به سوی خونه ما. رسیدیم جلو ساختمون. هنوز همونطوری که بود مونده بود ! بدون هیچ تغییری.

-کامرن زنگ بزن بگو همسایه روبرویی هستی و کار داری با صاحاب خونه

کامران زنگ زد.
-بفرمایین؟
کامران- ببخشید خانوم بنده ساکن این محل هستم و جدید می خواستم اگر می شه لطف کنید بیاید دم در و من رو رانمایی کنید.
- چند لحظه صبر کنید الان میام
کامران رو به من کرد- کی بود یعنی ؟؟
- مامانم !
کامران- مطمئنی؟
- آره
کامران- خیلی خب خفه شو برو کنار دیوار قایم شو.

بعد چند لحظه مامانم اومد
مامان - عع کامران جان شمایی؟ چرا اذیت می کنی ؟
کامران- چطورید فریبا خانوم ؟ ببخشید مزاحم شدم.
مامان- خواهش می کنم کی برگشتی؟؟
کامران- همین دیروز, براتون یک بسته آوردم که بهروز جان داده بیارم ...
همین موقع بود که دست منو گرفت و کشید جلو خودش. مامانم هاج و واج مونده بود که چه خبره.. باورش نمیشد.
کامران- بهروز جان دیدی ایده خیلی بدی بود که قافلگیر کنیم؟؟

محکم پاشو له کردم که حرف نزنه .

کامران- خوب بابا به من چه......
در همین حال دیدم مامانم پرید و با اشک تو چشاش بغلم کرد. باورش نمیشد. انگار داشت خواب میدید. همه با هم رفتیم تو و نشستیم و مامانم شروغ کرد...

مامان- اصلا" کار جالبی نبود... حداقل می گفتید بیایم فرودگاه دنبالتون...
کامران- منم بهش گفتم فریبا خانوم . اما گوش نداد
- عععععع عمه من بود این ایده ها رو می داد دیگه.
کامران- حالا ناراحت نباشید فریبا خانوم, سر مامان منم چنین بلایی رو آوردیم . حالا خیلی ها هنوز تو لیست هستن!

قسمت 13

کامران- خدا بگم چی کارش نکنه با این رانندگیش. به جاهای حساس رسیده بودیم تازه. خب بگو.
-رسیدیم دیگه بعدا" می گم بقیه اش رو.

پیاده شدیم و بعد از اون صف طولانی چک کردن امضا و گرفتن بارها موقع بیرون رفتن از در جایی که بار ها رو چک می کنند طبق معمول بهمون گیر دادند و مجبور شدیم که چمدون هامون رو نشون مامور بدیم. بعد اینکه گشتنشون تموم شد بیرون اومدیم و سوار تاکسی شدیم و به هتلی که کامران طرفای میدان گلها گرفته بود حرکت کردیم. تو راه برای اولین بار کامران یک کلمه حرف نزد. برام خیلی عجیب بود. چیزی نگفتم و دلیل سکوتش رو گذاشتم خستگی راه. بعد از پیاده شدن و ورود به هتل کامران بلاخره شروع به حرف کرد.

کامران- برو یک دوش بگیر سرحال شو و بیا بقیه اش رو بگو.
- نه بیخیال. فقط بزار لباسم رو عوض کنم و بگم بقیه اش رو.

سریع لباس هامو عوض کردم و رفتم تو تختم که بخوابم.

کامران- آقا اجازه؟ ما قصه می خوایم.
- بیخیال. خسته ام.
کامران- چرت نگو, تو که الان خوابت نمی بره.
- خیلی خب اما فقط نیم ساعت دیگه حرف می زنیم و می گیریم می خوابیم.
کامران- خب دختر چی شد. داشتی می گفتی که بردیش شام بیرون و سینما
- من گفتم ؟؟؟ کی گفتم؟
کامران- شوخی کردم خره. بگو.

- خلاصه شماره تلفنش رو روی یکی از نت های کلاسیم نوشته و ارم خواست بهش زنگ بزنم. اما من بازم به رو خودم نیاوردم. گفتم بابا منو چه به این چیزا. 16 سالم بیشتر نیست تازه این همه پسر ریخته تو کلاس چرا من؟ با همین فکرها فراموشش کردم. خلاصه روزها می گذشتن و ناخواسته با این دختره صمیمی تر می شدم و بهش تو درسهاش کمک می کردم و اینا رو همه رو می گزاشتم به حساب دوستی و هم گروهی بودن. یادمه زنگ کلاس خورد و من مثل همیشه وسایلم رو برداشتم و اومدم بیرون و به طرف کلاس بعدیم حرکت کردم و دیدم یکی از پشت صدام می کنه. اول ازم پرسید برنامه ام برای آخر هفته چیه که من مجبور شدم بگم که قراره برم خارج از شهر. همون طور که راه می رفتیم از قول گرفت که بهش زنگ بزنم و تو انجام دادن پروژه ای که بهمون داده بودن کمکش کنم. رسیدم خونه و بعد از ناهار طبق قولم تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم سراغ انجام دادن پروژه و بخش اول پروژه رو بعد 20 دقیقهحل کردیم و بعد اینکه تلفن رو قطع کردم بدجور به فکر فروع رفتم. تو دلم نسبت بهش یک احساسی داشتم. اما نمی خواستم بازم بهش فکر کنم. کل همون هفته گذشت و هر روز بعد مدرسه دیگه به جای تلفن زدن, بیشتر تو مدرسه می موندیم و روی پروژه امون کار می کردیم ...
حالا بگیر بخوابو بزار منم بخوابم.

خلاصه فرذای اون شب که از خواب پا شدیم و صبحونه خوردیم با کامران نشستیم به فکر کردن که چطوری همه رو غافلگیر کنیم .

کامران- بهروز به نظرت اول سراغ کی بریم؟
- من چه می دونم؟ نقشه تو بوده!
کامران- من می گم اول بریم سراق مامان بابای تو؟
- آخه چه مرضیه که غافلگیرشون کنیم؟
کامران- حال میده.
- خب بریم اول سراغ مامان بابای تو

سوار ماشین شدیم و به طرف خونه کامران اینا حرکت کردیم. خیلی تهران عوض شده بود, ساختمونها, ماشین ها, زفتار مردم و همه چیز. رسیدیم دم یک خونه که تا بحال ندیده بودم.
- اینجا کجاس؟
کامران- مگه یادت نیست؟ خونه رو عوض کردیم دیگه
- حواصم نبود.
کامران- ببین در بزن و بگو که بسته پستی آوردی. بیا اینم بگیر دستت الکی.
یه کاغذ از رو زمین برداشت و داد بهم. در زدم و مامان کامران جواب داد و همون طور که قرار بود گفتم که بسته پستی آوردم و بعد چند لحظه در باز شد و کامران و مادرش هم دیگه رو دیدن.مادرش اومد جلو و بغلش کرد.

کامران- اوووووووووه خب حالا بسه دیگه. باید برم
مادر کامران- کجا؟؟؟؟
کامران- زن و بچه ام تو هتل هستن.

این وسط من خنده ام گرفته بود. کامران دست تو جیبش کرد و پول در آورد به من داد و گفت: "آقا خیلی ممنون لطف کردید." فکر کردم می خواد که مثلا" برم. برگشتم و به سمت خیابون حرکت کردم که بلند صدام کرد.

کامران- اوووی کجا؟ حالا شوخی کردم می تونی بیای تو . مامان بهروز رو واقعا" نشناختی؟
مادر کامران- تو مگه به آدم فرصت میدی؟ خوبی بهروز جان؟
- ممنون متشکر. اگر کامران بزاره
مادر کامران- بریم تو بچه ها.

وارد خونه شدیم و رفتیم تو پذیرایی نشستیم و مینا خانوم مادر کامران رفت تا برامون شربت بیاره.

-پسره خر اینا چی بود گفتی؟؟ تو کی زن گرفتی؟؟
کامران- اع حالا بزن خرابش کن....(بلند طوری که مامانش بشنوه) بهروز یه ساعت بشینیم بعد برگردیم هتل من می خوام به زنم تهران رو نشون بدم.
مینا خانوم- بهروز جان این کامران راست می گه یا داره سر به سر من میزاره؟
- چی بگم والا... کامرانه دیگه.
مینا خانوم- پس اذیت می کنه؟
کامران- بهروز تو نمی تونی یه دقیقه ساکت بشینی ؟ باید همه چیز و خراب کنی؟ حالا بابا کجاس؟؟
مینا خانوم- رفته شمال برای 2 3 روز. میاد حالا.

یک چند ساعتی رو اونجا گذروندیم و مادر کامران رو از جریان با خبر گذاشتیم که قراره چه کارهایی انجام بدیم .

قسمت 12

- روزهای اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو مدرسه بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت. با آدمای جورواجوری در افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با همین ایرانی ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم. گذشت, تا روزی که مامان داشت می رفت ایران.
فکر می کردم خیلی راحته مامانم می ره و من نه گریه می کنم, نه ناراحت میشم. رسیدیم فرودگاه و باراش رو داد که برن و خواست بره. برای آخرین بار بقلش کردم. رفت اما دل منم با خودش برد. می فهمی چی می گم دیگه. بلاخره تو هم از مادر پدرت جدا شدی. رفت. تنها کاری که کردم این بود که گوشی هدفون آهنگ رو کردم تو گوشم و آهنگ گوش دادم. تو کل راه همه اش رو آهنگ گوش دادم تا رسیدیم خونه.
فردای روزی که مامانم رفت داشتم می رفتم مدرسه, طبق عادت مثل هر روز در اطاقی که مامانم توش می خوابید رو باز کردم گفتم من رفتم, خداداحافظ اما هیچکی جواب نداد. دوباره گفتم کسی جواب نداد. رفتم تو یادم افتاد کسی نباید باشه که جوابم رو بده. درو بستم و رفتم مدرسه... تمام روز پکر بودم. موقعی که رسیدم خونه دیگه کسی نبود که ازم بپرسه که مدرسه چطور بود.منتظر بودم در رو که باز می کنن ازم بپرسن اما بازم چنین اتفاقی نیوفتاد. گذشت بلاخره هر طوری بود بهش عادت کردم. شبهای اول هی می رفتم تو اطاقش و نگاه کردم ببینم کسی هست یا نه چون هنوز برام سخت بود.
خلاصه مدرسه ها تموم شد و من عادت کرده بودم. مامانم بهم 3 4 بار در هفته زنگ می زد و حالم رو می پرسید و با هم صحبت می کردیم.
تابستون رسید. همیشه به یاد تابستون قبل خروجم از ایران میفتادم . چقدر بیرون و اینور اونر رفتیم. اما دیگه هیچکدوم خبری نبود. شب ها تا صبح می شستم و از بقیه بچه ها می شنیدم که تابستون رو بدون من چطوری گذروندن. می دیدی که همیشه تا 5 6 صبح بیدار بودم.
سال دوم مدرسه که شد داییم اینا مدرسه ام رو بنا به دلایل خودشون عوض کردن. مدرسه خوبی بود. سخت تر شده بود درسهام اما دوستهای بیشتری پیدا کردم.

کامران- آخه مگه می شه یکی مثل تو جونور بیاد اینجا و با دختری دوست نشه؟
- صبر کن .. می گم برات. خلاصه گذشت و گذشت. سرم تو درس و کار خودم بود. به دختری کاری نداشتم و نمی خواستم داشته باشم. با دخترای زیادی صحبت می کردم اما باهاشون خیلی صمیمی نمیشدم. با یه دختری توی یکی از کلاس هام هم گروه شدم. مثل بقیه دخترها باهاش آشنا شدم, اما اصلا" نخواستم صمیمی بشم. گذشت تا یک روز که سر کلاس بیکار بودیم و معلم نداشتیم. شروع کرد در موردم پرسیدن. چند سالته؟ لهجه قشنگی داری از کجا اومدی؟ اسمت چیه؟ چند وقته اینجایی و اینها. فکر کردم از روی کنکاویه تا اینکه یک روز بهم شماره تلفنش رو داد. اول به روی خودم نیاوردم. گفتم بیخیال من که نمیام با کسی دوست بشم....

داشتم داستان رو تعریف می کردم که یکهو چرخها هواپیما با زمین برخورد کرد....

قسمت 11

یادمه تو خواب دیدم که رفتم ایران و سراق یکی یکی دوستام اما هیچ کدوم منو یادشون نیست
- بهروز پاشو پاشو خونه آتیش گرفته

با شوک از خواب پا شدم دیدم کامران جلوم واساده و قه قه بهم می خنده.

کامران- خوشم میاد زود خر می شی. پاشو بریم دیر شده.

هنوز گیج بودم, نمی دونستم خوابم یا بیدار, چشمام رو دوباره بستم.

کامران- پا می شی یا روت آب بریزم
- جون کامی برو بزار من بخوابم
کامران- خره 2 ساعت به پروازه, پاشو تا جا نموندیم,

از جام پاشودم و سریع حاضر شدم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم....

کامران- تو هواپیما انقدر بخواب تا خسته شی
- اگر تو بزاری باشه
کامران- ببین 2 ساعت می زارم بخوابی, بعد پا می شی تا آخرین دقیقه پرواز باهم حرف می زنیم.
- آخه راجع به چی؟
کامران- تو کاریت نباشه .

بلاخره سوار هواپیما شدیم و بعد چند ساعت کامران بیدارم کرد...
کامران- پاشو دیگه حوصله ام سر رفت.
- مگه من اسباب بازی ام؟؟ آهنگ گوش کن .فیلم ببین .
کامران- نه . مثل اینکه قرارمون یادت نیست
- چه قراری؟
کامران- قرار شد با هم صحبت کنیم. مثلا" بگو این چند سال که اینجا بودی چه کارایی کردی
- هیچی درس خوندم
کامران- غلط کردی... غیر ممکنه تو فقط بیای اینجا و درس بخونی . یالا تعریف کن. مثلا" بگو ببینم با کیا دوست شدی... از دوستایی که داشتی ... کارایی که کردی

- خیلی خوب, پس حرف نزن و گوش کن.
کامران- بزار تخمه بیارم بعد بگو.
- اصلا" نمی گم
کامران- چیز خوردم, بگو

- روزهای اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو مدرسه بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت. با آدمای جورواجوری در افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با همین ایرانی ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم.

قسمت 10

اون چند هفته عین برق گذشت و روز رفتن ما به ایران رسید و آخرین امتحان رو دادم رسیدم خونه. دیدم کامران تو حموم داره می خونه و اینا...

- اووووووووووووی چته, صدات تا تو بزرگراه میاد. عروسی عمه ات مگه؟
کامران- به تو چه؟ مگه تو فضول مردمی؟ برو به کارت برس... بزار منم کارمو بکنم.
- ساعت چنده پرواز؟
کامران- پرواز کنسل شده
- اع؟ چرا؟ کی؟ کی گفت؟
کامران- برو بیرون که اگه نری یک خبر بد دیگه می دم
- مثلا" چی؟
کامران- مثلا" الان خیس می شی.

یکهو دیدم یک سطل آب رو آورد بیرون و ریخت روم.....

- سطل آب رو از کجا آوردی؟؟
کامران- از دفعه پیش هم اومدی تو حموم فضولی, خیس شدی با خودم میارم که اگر اومدی توو بهت یک حالی بدم.

اومدم بیرون رفتم لباس هامو عوض کردم.. در چمدون ها رو بستم و نشستم به تلویزیون نگاه کردم... کامران که از حموم اومد بیرون رفت تو اطاقشو بلند داد زد که شوخی کرده و پرواز امشب ساعت 11 شبه. هنوز 5 6 ساعت مونده بود. تصمیم گرفتم برم یک چرتی بزنم که بد جور خسته بودم

- کامران منو یه 2 ساعت دیگه بیدار کن

قسمت 9

- بیشعور جون خودت رو قسم بوخور
کامران- بابا شوخی که ندارم باهات. جفتمون همون روز ساعت 2 حرکت می کنیم به سمت ایران
- برو بابا چرا انقدر هولی حالا؟؟؟
کامران- هرچه زودتر بهتر. حالا خفه شو برو لباساتو جمع کن

تا اومدم حرف بزنم دیدم گوشی رو قطع کرده. هر چی هم بهش زنگ زدم جواب نداد. شروع کردم به جمع و جور کردن تا اینکه کامران اومد تو. اول خواستم باهاش دعوا کنم که چرا بدون اینکه بهم بگه این کارو کرده اما خودش با خنده شروع کرد...

کامران- مثل اینکه تو از من هول تری.
- می دونی من چند سال ایران نرفتم؟
کامران- هر چند سال نرفتی ... نمی شه که تا آخر عمرت نری . یک روز باید بری.
- موضوع اون نیست. حالا پولش رو از کجا آوردی؟
کامران- از اون بالا... ( اشاره کرد به دست چک )
- ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااع اع اع, دست چک من ؟؟؟ امضاشو چی کار کردی؟
کامران- دو تا خط که کاری نداره دیگه.


باورم نمی شد چنین کاری کرده باشه. خنده ام گرفته بود

- چه برنامه ریزی شده کار کردی
کامران- تازه کجاش رو دیدی . بیلیط کیش هم برات گرفتم به یاد قدیما بریم کیش.
- آخ آخ گفتی. یادته ؟؟ دوروز رفتیم کیش, کیش رو به هم ریختی ؟؟

راست می گفت. کلاس سوم راهنمایی رفتیم کیش با هم. کیش رو بهم ریخت. تو 3 روز کل دخترای کیش می شناختنش., با همه صاحب مغاره ها آشنا شده بود, و هزار تا کار دیگه.....

کامران- هووووی حواصت کجاست ؟ باز قرق شدی یکهو ؟
- یادته چه آتیشی تو کیش سوزوندی؟؟
کامران- نه . مگه ما کیش هم رفتیم با هم. اینو گفت و رفت تو حموم.
- حالا جدی بیلیط کیش گرفتی.
کامران- نه .
- خب خدا رو شکر
کامران- شوخی کردم. هتل هم برای 2 روز تو تهران گفتم یکی از دوستام برامنو بگیره.
- هتل چرا؟ می ریم خونه ما دیگه.
کامران- خره مگه نمی خواستیم عافلگیر کنیم؟
- نه بابا بیخیال .
کامران- غلط کردی ...

اینو گفت و صدای شیر آب حموم در اومد. نوبت من بود اذیتش کنم. درو باز کردم:

کامران- بفرما تو, دم در بده
- صداتو بیار پایین بابا. همسایه ها اومدن می گن کیه داره داد و بیداد می کنه
کامران- بگو مهمونی گرفتیم . به شما ربطی نداره

دیدم نه بابا داره می زنه می رقصه برای خودش

- می خوای بگم همه بیان همونجا یه پارتی بگیری تو زیر دوش ؟
کامران- نه اما یک کاری بکن
- چی ؟
کامران- خفه شو , گمشو بیرون

تا اومد حرف بزنم دیدم اندازه دو تا کف دست روم آب خالی کرده !! اومدم بیرون به کارم رو تموم کردم و شروع به درس خوندن کردم....


قسمت 8

- حالا سر به سر می میزاری ؟؟ دارم برات.
کامران- بابا مگه من چی گفتم. بده یه خورده شادتون کردم؟
- حالا عمرا" این هفته جایی ببرمت.
کامران- مرگ من؟ اذیت نکن.

رفتیم یکی از رستوران های نزدیک خونه که شام بخوریم.

- جون بهروز, یک بار تو کل زندگیت آدم باش آبرو منو نبر.
کامران- باشه سعیم رو می کنم

هنوز دو دقیقه از این حرف ها نگذشته بود که شروع به اذیت کرد. سریع غذامون رو خوردیم و راه افتادیم طرف خونه.

----------------------------------

از این جریانات 4 5 ماهی گذشت و دل تنگی منو کامران به ایران و دوستامون بیشتر شد...

کامران- بهروز فکراتو کردی؟
- در چه مورد؟
کامران- بریم ایران دیگه
- بابا بیخیال. تو که تازه 6 ماه هم نشده اومدی !
کامران- خب که چی ؟؟
- یعنی تو 6 ماه نیست اینجایی و می خوای ....
کامران- خب تو انقدر خری که 6 سال اینجایی و نمی خوای هیچ گوری بری
- بابا خب آخه خرجش زیاده...
کامران- غلط کردی .. خرجش هیچم زیاد نیست
- تمی شه
کامران- بگو آب هندونه زیاد دوست دارم .
- خیلی خری
کامران- خریت از خودتون جناب ص*********.

نمی دونم چرا چند وقتی گیر داده بود به رفتن من به ایران. فکر جالبی بود. می گفت بریم ایران بدون اینکه به کسی بگیم. هتل می گیریم و میریم یکی یکیشون رو سورپریز می کنیم.

کامران- بیلیط بگیرم ؟
- بابا آخه اینطوری که نمیشه. بذار با مامانم اینا صحبت .....
کامران- نه خره . می خوایم غافلگیر بشن.
- تو هنوز آدم نشدی؟ می خوای رفتن ایرانت هم با اذیت و مردم آزاری باشه؟
کامران- حالش به همینه
- نه من که نیستم
کامران- شما گل می خوری. فردا می رم ببینم پرواز بعدی کی هست.
- بابا بزار امتحان ها تموم بشه بعد
کامران- تا اون موقع امتحان های آشغالتم تموم شده
- خدا بگم چی کارت کنه.

فردا صبح پا شدم دیدم یک تلفن یک پیام داره به زبون عربی, گیج خواب بودم. گفتم خدا کی می تونه باشه. یک بار دیگه گوش دادم. دیدم صدا صدای کامران دیوونه هست. زنگ زدم بهش

- مرتیکه خجالت نمی کشی؟
کامران- باز جی کار کردم؟؟
- این جه پیامی بود؟
کامران- کدوم
- خودت رو به اون راه نزن
کامران- حالا بیخیال حدس بزن چی شد ؟؟
- چی ؟
کامران- دو هفته دیگه. یعنی شب امتحان آخرت, پروازمون به ایران.
- چی؟؟؟؟؟ شوخی نکن
کامران- تو رو کفن کنم اگر دروغ بگم

قسمت 7

کامران- مگه همه مثل تو ساده هستن ؟ که چیزی بره تو پاچه اشون ؟
- اصلا" به من چه برو هر کار می خوای بکن
کامران- ااوووووو کوچولو چرا حالا ناراحت می شی ؟ لپتو بکشم .... بهروووز این تختا با اون دختره که توشه میان ؟
- حرف نزن بزار ببینم قیمتش چنده
کامران- چی تخته یا دختره ؟
- خفه شو بزار ببینم
کامران- ای غرب زده . حالا دختر دید می زنی
در حالی که از حرفهای کامران خنده ام گرفته بود - حالا می شه یه دقیقه حرف نزنی ؟

بعد از 2 ساعت با هزار جون کندن تونستم کامران رو از مغازه بکشم بیرون. حالا مگه ول کن بود.

کامران- حالا قیمتش چند بود ؟
کدوم ؟
کامران- مگه چند تا بودن ؟
- بابا اون همه تخت بود من از کجا بدونم کدوم رو میگی ؟
کامران- یعنی همه این تختا با دختراش میان ؟
دیگه داشتم از خنده می مردم- خیلی خری
کامران- حالا ناهار چی داری خونت ؟
-کوف با زهرمار . می خوری یا می بری؟
کامران- هیچ کدوم. کسی نمیاد دست پخت تو رو لب بزنه
- خیلی دلتم بخوادو
کامران- حالا کی بریم دیسکو ؟ بزنیم برقصیم؟
- ایشالا هیچوقت

رسیدیم خونه وسائل کامران رو چیدیم و خسته نشستیم تو اطاقش.

کامران- می دونی یاد چی افتادم؟
- چی؟
کامران- یادته چقدر باهم کشتی می گرفتیم ؟

راست می گفت . همیشه باهم تو خونه کشتی می گرفتیم به شوخی و هم دیگه رو می زدیم

- آره . یادته چقدر کتک می خوردی ؟ میشستم رو سینه ات نفس نمی تونسی.
کامران- هه هه هه . باز که خواب دیدی.
-یاد قسم دادن هات بیوفت . بهروز تورو خدا پاشو. نفس نمی تونم بکشم
کامران- جون عمه ات

اینو گفت و پرید طرفم کشتی بگیریم

-اااااه الاغ چی کار می کنی . خسته ام. نکن.
کامران- غلط کردی باید کتک بخوری که دروغ نگی. حالا کی کتک می زد منو ؟
- من ...

شروع کردیم به کشتی گرفتن تا خسته شدیم....

کامران- خب چی کار کنیم امشب؟
- هیچی. خواب !
کامران- شوخی نکن. جدی می گم.
- نمی دونم. می خوای با چند تا از دوستام آشنات کنم؟
کامران- نه بابا. فعلا" که نمی تونم سر به سرشون بزارم . راستی کلاس زبان کجا برم؟
- کاریت نباشه به اوناش. می گم پاشو برو یه دوش بگیر منم می رم تو یک دوش می گیرم بریم یکم بیرون در بزنیم. شهر رو نشونت بدم .
کامران- ایول اینو پایه ام.

ساعت 8 شب بود تقریبا" داشتیم آماده می شدیم که موبایلم زنگ خورد.

کامران- ای کلک کیه ؟
- چه می دونم .... الو ؟
- سلام بهروز جان خوبی؟
- بله ممنون . ( مامان کامران بود )
- می تونم با کامران صحبت کنم ؟
- بله حتما" گوشی خدمتتون...... بیا کامران.. مامانته.
کامران- بگو نیستم. نرسیدم هنوز.
- اااه یعنی چی. بیا بگیر صحبت کن گناه دارن.
کامران- الو ؟ سلام
کامران- آره همه چیز خوبه . فقط بارام گم شده
- کامران چرا اذیتشون می کنی؟؟
کامران- تو خفه شو حرف نزن ... چی ؟ نه بابا با شما نبودم.
کامران- آره دیگه . گم شد . پولامم توش بود
در حالی که داد میزدم - خانومه...... دروغ می گه. باور نکنین خانومه.....
کامران با خنده- می شه تو خفه شی تو بحث خونوادگی ما دخالت نکنی
کامران- آره دیگه. به بابا بگو پول بفرسته. همه اش رو بهروز ازم برای قسط ماه اول گرفت
- خیلی خری کامران...!!
کامران- باشه. خب کاری نداری؟ من دارم می رم جایی ؟
کامران- هیچ جا...
کامران- نه بابا اون منو اذیت نکنه ؛ من اذیتش نمی کنم
کامران- باشه خداحافظ

- حقته همین روز اول بندازمت بیرون که ادم بشی
کامران- آخه چرا؟
- مرتیگه اینا چی بود گفتی به مامانت ؟
کامران- من؟ چی گفتم؟
- من از تو همه پولاتو گرفتم دیگه؟
کامران- اووو بابا شوخی کردم گریه نکن
- آدم نمیشی تو؟
کامران- نه ! امکان نداره
- راه بیوفت بریم دیگه
کامران- کجا؟ من تازه اومدم
- الاغ مگه نمی خواستی ببرم شهر رو نشونت بدم
کامران- هان؟ چرا بریم

تو راه که بودیم دوباره موبایلم زنگ زد.

کامران- بده من جواب بدم.
- نه ممکنه کسی باشه . تو آبرو ریزی می کنی
کامران- جونه تو بده. چیزی نمیشه

گوشیم رو از دستم زد و جوابش رو داد..

کامران- الو ؟ بله ؟؟؟
کامران- شما کی باشید؟
- اع. کامران چرا اینطوری می کنی
کامران- نه نفیس خانوم اشتباه گرفتید. من غلط بکنم بهروز باشم... صد سال سیاد
- مگه من چمه ؟
کامران- چت نیست؟... نه با شما نبودم. این سرخر نمیزاره با شما حرف بزنم
- بابا گوشیو بده من. با من کار داره.
کامران- امان از دست این بهروز. چی بگم والا... همینجاس. با .... با نامزدش.
- کامران نگو این دریوری ها رو باورش می شه.
کامران- خفه شو بزار کارمو بکنم.. نه چیزی نگفتم .....
کامران- آره نامزدش. مگه بهت نگفته؟ تابسون دیگه عروسیشونه . شما هم دعوتید. حالا گوشی خودش بقیه اش رو میگه ...
کامران- باشه . به همه سلام برسون .. خداحافظ
- مگر اینکه نرسیم خونه...
کامران- دیگه سر به سر من نزاری ها. آدم شدی حالا ؟؟

-الو سلام چطوری؟
نفیس- مرسی تو خوبی؟
- ای اگر این کامران بزاره.
نفیس- چه خبر؟؟؟؟
- اگر منظورت از نامزدیه که این کامران دیوونه هست... ( رو به کامران کردم ) خدا چی کارت نکنه کامران. امشب تو گاراژ می خوابی.
نفیس- بابا کاریش نداشته باش. این از همون اول اذیت می کرد. خب چطوری....

یه چند دقیقه صحبت کردم باهاش تا اینکه بلاخره با اذیتهای کامران مبحور به خداحافظی و قطع تلفن شدم...