اون چند هفته عین برق گذشت و روز رفتن ما به ایران رسید و آخرین امتحان رو دادم رسیدم خونه. دیدم کامران تو حموم داره می خونه و اینا...

- اووووووووووووی چته, صدات تا تو بزرگراه میاد. عروسی عمه ات مگه؟
کامران- به تو چه؟ مگه تو فضول مردمی؟ برو به کارت برس... بزار منم کارمو بکنم.
- ساعت چنده پرواز؟
کامران- پرواز کنسل شده
- اع؟ چرا؟ کی؟ کی گفت؟
کامران- برو بیرون که اگه نری یک خبر بد دیگه می دم
- مثلا" چی؟
کامران- مثلا" الان خیس می شی.

یکهو دیدم یک سطل آب رو آورد بیرون و ریخت روم.....

- سطل آب رو از کجا آوردی؟؟
کامران- از دفعه پیش هم اومدی تو حموم فضولی, خیس شدی با خودم میارم که اگر اومدی توو بهت یک حالی بدم.

اومدم بیرون رفتم لباس هامو عوض کردم.. در چمدون ها رو بستم و نشستم به تلویزیون نگاه کردم... کامران که از حموم اومد بیرون رفت تو اطاقشو بلند داد زد که شوخی کرده و پرواز امشب ساعت 11 شبه. هنوز 5 6 ساعت مونده بود. تصمیم گرفتم برم یک چرتی بزنم که بد جور خسته بودم

- کامران منو یه 2 ساعت دیگه بیدار کن