قسمت 12
- روزهای اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو مدرسه بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت. با آدمای جورواجوری در افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با همین ایرانی ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم. گذشت, تا روزی که مامان داشت می رفت ایران.
فکر می کردم خیلی راحته مامانم می ره و من نه گریه می کنم, نه ناراحت میشم. رسیدیم فرودگاه و باراش رو داد که برن و خواست بره. برای آخرین بار بقلش کردم. رفت اما دل منم با خودش برد. می فهمی چی می گم دیگه. بلاخره تو هم از مادر پدرت جدا شدی. رفت. تنها کاری که کردم این بود که گوشی هدفون آهنگ رو کردم تو گوشم و آهنگ گوش دادم. تو کل راه همه اش رو آهنگ گوش دادم تا رسیدیم خونه.
فردای روزی که مامانم رفت داشتم می رفتم مدرسه, طبق عادت مثل هر روز در اطاقی که مامانم توش می خوابید رو باز کردم گفتم من رفتم, خداداحافظ اما هیچکی جواب نداد. دوباره گفتم کسی جواب نداد. رفتم تو یادم افتاد کسی نباید باشه که جوابم رو بده. درو بستم و رفتم مدرسه... تمام روز پکر بودم. موقعی که رسیدم خونه دیگه کسی نبود که ازم بپرسه که مدرسه چطور بود.منتظر بودم در رو که باز می کنن ازم بپرسن اما بازم چنین اتفاقی نیوفتاد. گذشت بلاخره هر طوری بود بهش عادت کردم. شبهای اول هی می رفتم تو اطاقش و نگاه کردم ببینم کسی هست یا نه چون هنوز برام سخت بود.
خلاصه مدرسه ها تموم شد و من عادت کرده بودم. مامانم بهم 3 4 بار در هفته زنگ می زد و حالم رو می پرسید و با هم صحبت می کردیم.
تابستون رسید. همیشه به یاد تابستون قبل خروجم از ایران میفتادم . چقدر بیرون و اینور اونر رفتیم. اما دیگه هیچکدوم خبری نبود. شب ها تا صبح می شستم و از بقیه بچه ها می شنیدم که تابستون رو بدون من چطوری گذروندن. می دیدی که همیشه تا 5 6 صبح بیدار بودم.
سال دوم مدرسه که شد داییم اینا مدرسه ام رو بنا به دلایل خودشون عوض کردن. مدرسه خوبی بود. سخت تر شده بود درسهام اما دوستهای بیشتری پیدا کردم.
کامران- آخه مگه می شه یکی مثل تو جونور بیاد اینجا و با دختری دوست نشه؟
- صبر کن .. می گم برات. خلاصه گذشت و گذشت. سرم تو درس و کار خودم بود. به دختری کاری نداشتم و نمی خواستم داشته باشم. با دخترای زیادی صحبت می کردم اما باهاشون خیلی صمیمی نمیشدم. با یه دختری توی یکی از کلاس هام هم گروه شدم. مثل بقیه دخترها باهاش آشنا شدم, اما اصلا" نخواستم صمیمی بشم. گذشت تا یک روز که سر کلاس بیکار بودیم و معلم نداشتیم. شروع کرد در موردم پرسیدن. چند سالته؟ لهجه قشنگی داری از کجا اومدی؟ اسمت چیه؟ چند وقته اینجایی و اینها. فکر کردم از روی کنکاویه تا اینکه یک روز بهم شماره تلفنش رو داد. اول به روی خودم نیاوردم. گفتم بیخیال من که نمیام با کسی دوست بشم....
داشتم داستان رو تعریف می کردم که یکهو چرخها هواپیما با زمین برخورد کرد....
فکر می کردم خیلی راحته مامانم می ره و من نه گریه می کنم, نه ناراحت میشم. رسیدیم فرودگاه و باراش رو داد که برن و خواست بره. برای آخرین بار بقلش کردم. رفت اما دل منم با خودش برد. می فهمی چی می گم دیگه. بلاخره تو هم از مادر پدرت جدا شدی. رفت. تنها کاری که کردم این بود که گوشی هدفون آهنگ رو کردم تو گوشم و آهنگ گوش دادم. تو کل راه همه اش رو آهنگ گوش دادم تا رسیدیم خونه.
فردای روزی که مامانم رفت داشتم می رفتم مدرسه, طبق عادت مثل هر روز در اطاقی که مامانم توش می خوابید رو باز کردم گفتم من رفتم, خداداحافظ اما هیچکی جواب نداد. دوباره گفتم کسی جواب نداد. رفتم تو یادم افتاد کسی نباید باشه که جوابم رو بده. درو بستم و رفتم مدرسه... تمام روز پکر بودم. موقعی که رسیدم خونه دیگه کسی نبود که ازم بپرسه که مدرسه چطور بود.منتظر بودم در رو که باز می کنن ازم بپرسن اما بازم چنین اتفاقی نیوفتاد. گذشت بلاخره هر طوری بود بهش عادت کردم. شبهای اول هی می رفتم تو اطاقش و نگاه کردم ببینم کسی هست یا نه چون هنوز برام سخت بود.
خلاصه مدرسه ها تموم شد و من عادت کرده بودم. مامانم بهم 3 4 بار در هفته زنگ می زد و حالم رو می پرسید و با هم صحبت می کردیم.
تابستون رسید. همیشه به یاد تابستون قبل خروجم از ایران میفتادم . چقدر بیرون و اینور اونر رفتیم. اما دیگه هیچکدوم خبری نبود. شب ها تا صبح می شستم و از بقیه بچه ها می شنیدم که تابستون رو بدون من چطوری گذروندن. می دیدی که همیشه تا 5 6 صبح بیدار بودم.
سال دوم مدرسه که شد داییم اینا مدرسه ام رو بنا به دلایل خودشون عوض کردن. مدرسه خوبی بود. سخت تر شده بود درسهام اما دوستهای بیشتری پیدا کردم.
کامران- آخه مگه می شه یکی مثل تو جونور بیاد اینجا و با دختری دوست نشه؟
- صبر کن .. می گم برات. خلاصه گذشت و گذشت. سرم تو درس و کار خودم بود. به دختری کاری نداشتم و نمی خواستم داشته باشم. با دخترای زیادی صحبت می کردم اما باهاشون خیلی صمیمی نمیشدم. با یه دختری توی یکی از کلاس هام هم گروه شدم. مثل بقیه دخترها باهاش آشنا شدم, اما اصلا" نخواستم صمیمی بشم. گذشت تا یک روز که سر کلاس بیکار بودیم و معلم نداشتیم. شروع کرد در موردم پرسیدن. چند سالته؟ لهجه قشنگی داری از کجا اومدی؟ اسمت چیه؟ چند وقته اینجایی و اینها. فکر کردم از روی کنکاویه تا اینکه یک روز بهم شماره تلفنش رو داد. اول به روی خودم نیاوردم. گفتم بیخیال من که نمیام با کسی دوست بشم....
داشتم داستان رو تعریف می کردم که یکهو چرخها هواپیما با زمین برخورد کرد....
+ نوشته شده در ساعت توسط بهروز
|