کامران- خدا بگم چی کارش نکنه با این رانندگیش. به جاهای حساس رسیده بودیم تازه. خب بگو.
-رسیدیم دیگه بعدا" می گم بقیه اش رو.

پیاده شدیم و بعد از اون صف طولانی چک کردن امضا و گرفتن بارها موقع بیرون رفتن از در جایی که بار ها رو چک می کنند طبق معمول بهمون گیر دادند و مجبور شدیم که چمدون هامون رو نشون مامور بدیم. بعد اینکه گشتنشون تموم شد بیرون اومدیم و سوار تاکسی شدیم و به هتلی که کامران طرفای میدان گلها گرفته بود حرکت کردیم. تو راه برای اولین بار کامران یک کلمه حرف نزد. برام خیلی عجیب بود. چیزی نگفتم و دلیل سکوتش رو گذاشتم خستگی راه. بعد از پیاده شدن و ورود به هتل کامران بلاخره شروع به حرف کرد.

کامران- برو یک دوش بگیر سرحال شو و بیا بقیه اش رو بگو.
- نه بیخیال. فقط بزار لباسم رو عوض کنم و بگم بقیه اش رو.

سریع لباس هامو عوض کردم و رفتم تو تختم که بخوابم.

کامران- آقا اجازه؟ ما قصه می خوایم.
- بیخیال. خسته ام.
کامران- چرت نگو, تو که الان خوابت نمی بره.
- خیلی خب اما فقط نیم ساعت دیگه حرف می زنیم و می گیریم می خوابیم.
کامران- خب دختر چی شد. داشتی می گفتی که بردیش شام بیرون و سینما
- من گفتم ؟؟؟ کی گفتم؟
کامران- شوخی کردم خره. بگو.

- خلاصه شماره تلفنش رو روی یکی از نت های کلاسیم نوشته و ارم خواست بهش زنگ بزنم. اما من بازم به رو خودم نیاوردم. گفتم بابا منو چه به این چیزا. 16 سالم بیشتر نیست تازه این همه پسر ریخته تو کلاس چرا من؟ با همین فکرها فراموشش کردم. خلاصه روزها می گذشتن و ناخواسته با این دختره صمیمی تر می شدم و بهش تو درسهاش کمک می کردم و اینا رو همه رو می گزاشتم به حساب دوستی و هم گروهی بودن. یادمه زنگ کلاس خورد و من مثل همیشه وسایلم رو برداشتم و اومدم بیرون و به طرف کلاس بعدیم حرکت کردم و دیدم یکی از پشت صدام می کنه. اول ازم پرسید برنامه ام برای آخر هفته چیه که من مجبور شدم بگم که قراره برم خارج از شهر. همون طور که راه می رفتیم از قول گرفت که بهش زنگ بزنم و تو انجام دادن پروژه ای که بهمون داده بودن کمکش کنم. رسیدم خونه و بعد از ناهار طبق قولم تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم سراغ انجام دادن پروژه و بخش اول پروژه رو بعد 20 دقیقهحل کردیم و بعد اینکه تلفن رو قطع کردم بدجور به فکر فروع رفتم. تو دلم نسبت بهش یک احساسی داشتم. اما نمی خواستم بازم بهش فکر کنم. کل همون هفته گذشت و هر روز بعد مدرسه دیگه به جای تلفن زدن, بیشتر تو مدرسه می موندیم و روی پروژه امون کار می کردیم ...
حالا بگیر بخوابو بزار منم بخوابم.

خلاصه فرذای اون شب که از خواب پا شدیم و صبحونه خوردیم با کامران نشستیم به فکر کردن که چطوری همه رو غافلگیر کنیم .

کامران- بهروز به نظرت اول سراغ کی بریم؟
- من چه می دونم؟ نقشه تو بوده!
کامران- من می گم اول بریم سراق مامان بابای تو؟
- آخه چه مرضیه که غافلگیرشون کنیم؟
کامران- حال میده.
- خب بریم اول سراغ مامان بابای تو

سوار ماشین شدیم و به طرف خونه کامران اینا حرکت کردیم. خیلی تهران عوض شده بود, ساختمونها, ماشین ها, زفتار مردم و همه چیز. رسیدیم دم یک خونه که تا بحال ندیده بودم.
- اینجا کجاس؟
کامران- مگه یادت نیست؟ خونه رو عوض کردیم دیگه
- حواصم نبود.
کامران- ببین در بزن و بگو که بسته پستی آوردی. بیا اینم بگیر دستت الکی.
یه کاغذ از رو زمین برداشت و داد بهم. در زدم و مامان کامران جواب داد و همون طور که قرار بود گفتم که بسته پستی آوردم و بعد چند لحظه در باز شد و کامران و مادرش هم دیگه رو دیدن.مادرش اومد جلو و بغلش کرد.

کامران- اوووووووووه خب حالا بسه دیگه. باید برم
مادر کامران- کجا؟؟؟؟
کامران- زن و بچه ام تو هتل هستن.

این وسط من خنده ام گرفته بود. کامران دست تو جیبش کرد و پول در آورد به من داد و گفت: "آقا خیلی ممنون لطف کردید." فکر کردم می خواد که مثلا" برم. برگشتم و به سمت خیابون حرکت کردم که بلند صدام کرد.

کامران- اوووی کجا؟ حالا شوخی کردم می تونی بیای تو . مامان بهروز رو واقعا" نشناختی؟
مادر کامران- تو مگه به آدم فرصت میدی؟ خوبی بهروز جان؟
- ممنون متشکر. اگر کامران بزاره
مادر کامران- بریم تو بچه ها.

وارد خونه شدیم و رفتیم تو پذیرایی نشستیم و مینا خانوم مادر کامران رفت تا برامون شربت بیاره.

-پسره خر اینا چی بود گفتی؟؟ تو کی زن گرفتی؟؟
کامران- اع حالا بزن خرابش کن....(بلند طوری که مامانش بشنوه) بهروز یه ساعت بشینیم بعد برگردیم هتل من می خوام به زنم تهران رو نشون بدم.
مینا خانوم- بهروز جان این کامران راست می گه یا داره سر به سر من میزاره؟
- چی بگم والا... کامرانه دیگه.
مینا خانوم- پس اذیت می کنه؟
کامران- بهروز تو نمی تونی یه دقیقه ساکت بشینی ؟ باید همه چیز و خراب کنی؟ حالا بابا کجاس؟؟
مینا خانوم- رفته شمال برای 2 3 روز. میاد حالا.

یک چند ساعتی رو اونجا گذروندیم و مادر کامران رو از جریان با خبر گذاشتیم که قراره چه کارهایی انجام بدیم .