قسمت 14
بعد از در جریان گذاشتن مینا خانوم می خواستم برم سراغ خونواده خودم.
-کامران بریم سراغ مادر پدر من؟
کامران- الان؟ میگم بیا نصف شب بریم؟
- نه. ببین بیا یک لباس نارجی تنت کن بگو آشعالیی اومدی پول ماهانت رو بگیری!
کامران- منو مسخره می کنی؟
- آخه پسر خر نصف شب بریم چیکار؟ کتک که نمی خوایم.
یک تاکسی در بست گرفتیم و رفتیم به سوی خونه ما. رسیدیم جلو ساختمون. هنوز همونطوری که بود مونده بود ! بدون هیچ تغییری.
-کامرن زنگ بزن بگو همسایه روبرویی هستی و کار داری با صاحاب خونه
کامران زنگ زد.
-بفرمایین؟
کامران- ببخشید خانوم بنده ساکن این محل هستم و جدید می خواستم اگر می شه لطف کنید بیاید دم در و من رو رانمایی کنید.
- چند لحظه صبر کنید الان میام
کامران رو به من کرد- کی بود یعنی ؟؟
- مامانم !
کامران- مطمئنی؟
- آره
کامران- خیلی خب خفه شو برو کنار دیوار قایم شو.
بعد چند لحظه مامانم اومد
مامان - عع کامران جان شمایی؟ چرا اذیت می کنی ؟
کامران- چطورید فریبا خانوم ؟ ببخشید مزاحم شدم.
مامان- خواهش می کنم کی برگشتی؟؟
کامران- همین دیروز, براتون یک بسته آوردم که بهروز جان داده بیارم ...
همین موقع بود که دست منو گرفت و کشید جلو خودش. مامانم هاج و واج مونده بود که چه خبره.. باورش نمیشد.
کامران- بهروز جان دیدی ایده خیلی بدی بود که قافلگیر کنیم؟؟
محکم پاشو له کردم که حرف نزنه .
کامران- خوب بابا به من چه......
در همین حال دیدم مامانم پرید و با اشک تو چشاش بغلم کرد. باورش نمیشد. انگار داشت خواب میدید. همه با هم رفتیم تو و نشستیم و مامانم شروغ کرد...
مامان- اصلا" کار جالبی نبود... حداقل می گفتید بیایم فرودگاه دنبالتون...
کامران- منم بهش گفتم فریبا خانوم . اما گوش نداد
- عععععع عمه من بود این ایده ها رو می داد دیگه.
کامران- حالا ناراحت نباشید فریبا خانوم, سر مامان منم چنین بلایی رو آوردیم . حالا خیلی ها هنوز تو لیست هستن!
-کامران بریم سراغ مادر پدر من؟
کامران- الان؟ میگم بیا نصف شب بریم؟
- نه. ببین بیا یک لباس نارجی تنت کن بگو آشعالیی اومدی پول ماهانت رو بگیری!
کامران- منو مسخره می کنی؟
- آخه پسر خر نصف شب بریم چیکار؟ کتک که نمی خوایم.
یک تاکسی در بست گرفتیم و رفتیم به سوی خونه ما. رسیدیم جلو ساختمون. هنوز همونطوری که بود مونده بود ! بدون هیچ تغییری.
-کامرن زنگ بزن بگو همسایه روبرویی هستی و کار داری با صاحاب خونه
کامران زنگ زد.
-بفرمایین؟
کامران- ببخشید خانوم بنده ساکن این محل هستم و جدید می خواستم اگر می شه لطف کنید بیاید دم در و من رو رانمایی کنید.
- چند لحظه صبر کنید الان میام
کامران رو به من کرد- کی بود یعنی ؟؟
- مامانم !
کامران- مطمئنی؟
- آره
کامران- خیلی خب خفه شو برو کنار دیوار قایم شو.
بعد چند لحظه مامانم اومد
مامان - عع کامران جان شمایی؟ چرا اذیت می کنی ؟
کامران- چطورید فریبا خانوم ؟ ببخشید مزاحم شدم.
مامان- خواهش می کنم کی برگشتی؟؟
کامران- همین دیروز, براتون یک بسته آوردم که بهروز جان داده بیارم ...
همین موقع بود که دست منو گرفت و کشید جلو خودش. مامانم هاج و واج مونده بود که چه خبره.. باورش نمیشد.
کامران- بهروز جان دیدی ایده خیلی بدی بود که قافلگیر کنیم؟؟
محکم پاشو له کردم که حرف نزنه .
کامران- خوب بابا به من چه......
در همین حال دیدم مامانم پرید و با اشک تو چشاش بغلم کرد. باورش نمیشد. انگار داشت خواب میدید. همه با هم رفتیم تو و نشستیم و مامانم شروغ کرد...
مامان- اصلا" کار جالبی نبود... حداقل می گفتید بیایم فرودگاه دنبالتون...
کامران- منم بهش گفتم فریبا خانوم . اما گوش نداد
- عععععع عمه من بود این ایده ها رو می داد دیگه.
کامران- حالا ناراحت نباشید فریبا خانوم, سر مامان منم چنین بلایی رو آوردیم . حالا خیلی ها هنوز تو لیست هستن!
+ نوشته شده در ساعت توسط بهروز
|