ناهار رو خوردیم و رفتیم بیرون. دیدم کامران با یه ماشین اومده.

-اینو ازکجا آوردی؟
کامران- تو خیابون درش باز بود پریدم توش اومدم. کرایه کردم دیگه الاغ.
-عع. خب من چه می دونستم؟؟ بریم حالا.

آدرس رو دادم بهشو رسیدیم دم خونه کاوه اینا.

کامران- حالا چی کار کنیم؟؟ چطوری بکشونیم کاوه رو دم در؟
- نمی دونم.
کامران- می دونم چی کار کنم. فقط نگاه کنم.

رفت زنگ زد و یک صدای مردونه جواب داد
کامران- ببخشید می خواستم با کاوه ش..... صحبت کنم. میشه بگید بیان دم در؟
-شما؟
کامران- بنده یکی از دوستان دوستانشون هستم براشون یک پیغامی آوردم.
-الان میام

کامران- حال کردی اق بهروز ؟ اینطوری میکشونی دم در
- اینطوری که تو کردی الان می ترسه بیاد پایین خفتش کنی

در باز شد و کاوه اومد بیرون

کامران- چیه مگه دزد دیدی؟
کاوه- شماها کی برگشتید؟؟؟؟
کامران- پریروز. دیدیم تو خبری ازمون نمی گیری گفتیم بیایم پیشت, خبرت ببینیم چطوری
- شناختی داش کاوه؟
کاوه- بهرووووز چه عوض شدی؟ بیاین بریم تو.
- نه تو برو حاضر شو 2 3 نفر دیگه هم هستن باید بریم سراغشون
کاوه- تا شما یک کوچولو حرف بزنین من سریع حاضر شدم

کاوه یکی از دوستای صمیمی و مشترک منو کامران بود. بعد چند دقیقه کاوه اومد پایین و حرکت کردیم و یکم توی خیابونها چرخیدیم...

کاوه- خب چه خبرا؟ چی شد بی خبر اومدید؟
- هیچی دیگه. کامرانو که میشناسی . هیچ کاریش عین آدم نیست.
کاوه- حالا کجا بریم؟
کامران- ببینم هنوز اون پاتقمون تو آفتاب بازه؟
کاوه- آره بریم اونجا. یادش بخیراااا. بریم آقا.

آفتاب یکی از پاتوقهایی بود که ما خیلی می رفتیم. یکی از قلیونی هایی بود که من هفته قبل از خروجم از ایران با همه بچه ها اونجا جمع می شدیم و برای آخرین بار جمع "با بهروز" داشتیم. آخرین خاطراتم هم از آفتاب بود. بعد 20 دقیقه رسیدیم و وارد شدیم و شروع کردیم به حرف زدن.
کامران- بهروز داستانو بگو، کاوه هم گوش کنه.
کاوه- چه داستانی؟

کامران شروع به تعریف کردن کرد که قضیه چیه و کاوه رو وارد قضیه کرد.

- آره تا اوجایی گفتم که بعد مدرسه می موندم و کمکش می کردم تا پروژه اش رو تموم کنه. پروزه تموم شد. روزه آخر رسیدم خونه, یه احساس عجیبی داشتم. همه اش به فکرش بودم. شروع به انجام تکالیف مدرسه ام کردم تا شاید فراموشش کنم. خدا آخه من چه مرگیم شده؟ تلفنم زنگ خورد به اسم رو صفحه نگاه کردم. یعنی چی می خواست؟ خوده خودش بود. تلفتن رو جواب دادم. نیم ساعتی باهم صحبت کردیم.
من آدمی نبودم که بخوام با کسی دوست بشم اونجا, چون می دونستم دوستی هاشون زیاد پایدار نیست. اما بدجور گیرم انداخته بود. تمام وقت به فکرش بودم. اون روز گذشت. نزدیک سال نو بود, دیگه نمی تونستم تحمل کنم. با یکی از دوستام صحبت کردم بهم گفت مرد باش برو جلو و بهش پیشنهاد بده و با هم برید برای شامی چیزی. با خودم گفتم بد نمی گه بزار برم, من که چیزی ازم کم نمیشه. این کارو کردم و بهم گفت در موردش فکر می کنم. فکر کردم داره ناز می کنه پس ناراحتیی در کار نبود.
دو سه روز بعد اون به گوشم رسید که با یکی از دوستام آشنا شده و باهم دیگه دارن می رن بیرون. با خودم گفتم خب طبیعی هست اینجا دخترا و پسرا باهم بیرون میرن. بعد از ظهر بود که رفته بودم خرید و لباس بگیرم. از دور یک قیافه آشنا دیدم. دیدم خود خودشه با همون پسره دست تو دست دارن با هم راه میرن. می گن می خندن.

از اینجای داستان دیگه نتونستم چیزی بگم و فقط قلیون کشیدم. بغض گلوم رو گرفته بود. نمی تونستم حتی دهنم رو باز کنم. بچه ها متوجه شده بودن. هیچی نگفتن. اونا هم تو فکر بودن. واقعا" چرا؟ چرا چنین اتفاقاتی باید میافتاد؟
یکم سکوت کردیم دوباره شروع کردم.

- آره خلاصه گذشت. فکر کردم داره رو پیشنهادم فکر می کنه اما نگو پشت من با یکی دیگه خوشه. بیخیالش شدم. 2 3 روز اول خیلی برام سخت بود. حالم خیلی بد بود. سال نو بود و برای من همه چیز سیاه بود. چهار پنج روز بعد از اون قضایا یکی از دوستای نزدیکم اومد دیدنم.براش عجیب بود که برام چه اتفاقی افتاده که انقدر عوض شدم و دیپرس نشون داده میشم؟ براش قضیه رو گفتم. شروع کرد نصیحت و دل داری دادن. اما فایده ای نداشت. گفت بیخیال باش پسر. این جمله یادم موند. خودمو زدم به بیخیالی برای 1 ماهی بیخیال بودم. اما خیلی هم راحت نبود

بچه ها پاشین حساب کنیم بریم. من خسته ام یکم امروز. بریم؟