قسمت 17
پول رو حساب کردیم و رفتیم خونه هامون. قرار شد کامران شب رو پیش من بمونه. شب داشتیم طبق عادت با هم صحبت می کردیم .....
کامران- بهروز نمی خوای بری سراغ نفیس؟
-چرا اما هنوز زود نیست؟
کامران- زود؟ نه برای چی؟
- کی بریم؟
کامران- فردا بعد ناهار بگیم کاوه باهاش قرار بزاره و بگه بیاد آفتابی جایی.
-خیلی خب. اما خودمونیما همه رو خوب سورپرایز کردیم.
کامران- حالا دیدی حال میده. خب دیگه بگیر بخواب خبرت. منم خوابم میاد. شب بخیر.
اینو گفتو دیگه هیچی نگفت. صبح با سر و صدای موبایل کامران از خواب بیدار شدم. ساعت 7 صبح بود. گیج خواب بودم. بیدار شدم دیدم خودش هنوز خوابیده. اومدم دوباره بخوابم که دیدم چشاشو باز کردم
کامران- ساعت چنده؟
- 7 صبح. چرا ساعت موبایلتو کوک کردی؟
کامران- خواستم صبح بریم بریم سراغ نفیس دیگه
- آخه 7 صبح؟؟؟
کامران- آره پاشو حاضر شو بریم.
- آخه 7 صبح که خوابه.
کامران- نه الاغ از یکی از دوستاش پرسیدم. 7 صبح میره دانشگاه.
پاشودمو لباسم رو عوض کردم و آماده شدم که بریم. زدیم بیرون. سوار ماشین کامران شدیم و حرکت کردیم.
- خب آقای عقل کل کجا بریم؟
کامران- نمی دونم مگه تو آدرسو نداری؟
- مرتیکه تو منو 7 صبح بیدار کردی که سر به سرم بزاری؟؟؟
کامران- اووووووو حالا چقدر خشن. بیا بابا اینم آدرس.
یک 20 حرکت کردیم و بلاخره رسیدیم جایی که تو آدرس نوشته بود.
- خب کووو ؟؟؟
کامران- بابا چقدر هولی. واسا تا پیداش کنیم.
- کی بهت گفته امروز میاد دانشگاه؟؟
کامران- تو چی کار داری دیگه. اوون نیست؟؟؟
- کودوم.
کامران- اووون !
- کجا رو میگی؟
کامران- اونجا
فهمیدم داره سر کارم میزارم.
- سر به سر من میزاری؟
کامران- اون موقعی آره. اما جدی اون نیست؟
- بهتر سر به سرم.......
دیدم راست میگه. خود خودش بود. هیچ تغییری نکرده بود
کامران- چی شد خفه خون گرفتی؟؟
- برو جلو.
کامران- نه دیگه خودت تکی میری. من جلوتر نمیرم.
- عع من آخه کجا برم اینطوری؟ این موقع؟
کامران- نمی دونم. پیاده شو. منم میام حالا
تا پیاده شدم پاشو گذاشت رو گاز و رفت. موندم تنها. دیدم نفیس داره همونطور می ره. گفتم اگر نرم دیگه باید 1 روز دیگه صبر کنم. راه افتادم رفتم دنبالش. رسیده بودم تقریبا" پشتش. صداش کردم
- نفیس ؟؟
برگشت و نگاهم کرد.
نفیس- بله....
فکر کنم اول نشناخت. اما بعد چند لحظه دیدم گیج داره بهم نگاه می کنه.
نفیس- تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟
- چی کار باید بکنم؟
نفیس- مگه تو...
- چرا چرا. 3 روز پیش رسیدم
نفیس- چرا به من نگفتی؟؟
-کامران نذاشت. گفت سورپرایز کنیم همه رو
نفیس- آخه... اصلا" کامران بیخود کرد. حالا خودش کجاس؟
- نمی دونم کجا رفت. به من گفت پیاده شو و خودش رفت.
نفیس- خیلی خوب بریم
- کجا ؟؟ مگه کلاس نداری؟
نفیس- فکر می کنی من برم سر کلاس چیزی دیگه سرم میشه؟
- بابا بیخیال. برو سر کلاست باهم بعد از ظهر قرار می زاریم.
نفیس- نه . الان بریم یکم راه بریم
- خیلی خوب بریم
حرکت کردیم و همونجا شروع به راه رفتن.
نفیس- خب چطوری تو؟؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود
- منم همین طور.
نفیس- چی شد یکهو تصمیم گرفتی بیای؟
- بابا مگه این کامران میزاشت؟ آخرش پاشود از دفتر چکم یه چک برداشت رفت بیلیط گرفت و مجبور شدم بیام دیگه
نفیس- یعنی نمی خواستی بیای؟؟
- چرا چرا. حالا بیخیال.
نفیس- دیگه کیا رو غافل گیر کردی؟؟
- همه
نفیس- مثلا" ؟
- تو, کاوه, مامان بابام, مامان بابای کامران.
نفیس- واقعا"؟ لابد همه هم مثل من شوکه شدن؟
- آره. ( به ساعتم نگاه کردم. 10 دقیقه به هشت بود) کلاس بعدیت کی هست؟
نفیس- هشت
- نمی خوای بری؟ برو من بهت بعد دانشگاه زنگ میزنم بریم بیرون. خب؟
نفیس- باشه.
خداحافظی کردیم و نفیس رفت. یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه...
کامران- بهروز نمی خوای بری سراغ نفیس؟
-چرا اما هنوز زود نیست؟
کامران- زود؟ نه برای چی؟
- کی بریم؟
کامران- فردا بعد ناهار بگیم کاوه باهاش قرار بزاره و بگه بیاد آفتابی جایی.
-خیلی خب. اما خودمونیما همه رو خوب سورپرایز کردیم.
کامران- حالا دیدی حال میده. خب دیگه بگیر بخواب خبرت. منم خوابم میاد. شب بخیر.
اینو گفتو دیگه هیچی نگفت. صبح با سر و صدای موبایل کامران از خواب بیدار شدم. ساعت 7 صبح بود. گیج خواب بودم. بیدار شدم دیدم خودش هنوز خوابیده. اومدم دوباره بخوابم که دیدم چشاشو باز کردم
کامران- ساعت چنده؟
- 7 صبح. چرا ساعت موبایلتو کوک کردی؟
کامران- خواستم صبح بریم بریم سراغ نفیس دیگه
- آخه 7 صبح؟؟؟
کامران- آره پاشو حاضر شو بریم.
- آخه 7 صبح که خوابه.
کامران- نه الاغ از یکی از دوستاش پرسیدم. 7 صبح میره دانشگاه.
پاشودمو لباسم رو عوض کردم و آماده شدم که بریم. زدیم بیرون. سوار ماشین کامران شدیم و حرکت کردیم.
- خب آقای عقل کل کجا بریم؟
کامران- نمی دونم مگه تو آدرسو نداری؟
- مرتیکه تو منو 7 صبح بیدار کردی که سر به سرم بزاری؟؟؟
کامران- اووووووو حالا چقدر خشن. بیا بابا اینم آدرس.
یک 20 حرکت کردیم و بلاخره رسیدیم جایی که تو آدرس نوشته بود.
- خب کووو ؟؟؟
کامران- بابا چقدر هولی. واسا تا پیداش کنیم.
- کی بهت گفته امروز میاد دانشگاه؟؟
کامران- تو چی کار داری دیگه. اوون نیست؟؟؟
- کودوم.
کامران- اووون !
- کجا رو میگی؟
کامران- اونجا
فهمیدم داره سر کارم میزارم.
- سر به سر من میزاری؟
کامران- اون موقعی آره. اما جدی اون نیست؟
- بهتر سر به سرم.......
دیدم راست میگه. خود خودش بود. هیچ تغییری نکرده بود
کامران- چی شد خفه خون گرفتی؟؟
- برو جلو.
کامران- نه دیگه خودت تکی میری. من جلوتر نمیرم.
- عع من آخه کجا برم اینطوری؟ این موقع؟
کامران- نمی دونم. پیاده شو. منم میام حالا
تا پیاده شدم پاشو گذاشت رو گاز و رفت. موندم تنها. دیدم نفیس داره همونطور می ره. گفتم اگر نرم دیگه باید 1 روز دیگه صبر کنم. راه افتادم رفتم دنبالش. رسیده بودم تقریبا" پشتش. صداش کردم
- نفیس ؟؟
برگشت و نگاهم کرد.
نفیس- بله....
فکر کنم اول نشناخت. اما بعد چند لحظه دیدم گیج داره بهم نگاه می کنه.
نفیس- تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟
- چی کار باید بکنم؟
نفیس- مگه تو...
- چرا چرا. 3 روز پیش رسیدم
نفیس- چرا به من نگفتی؟؟
-کامران نذاشت. گفت سورپرایز کنیم همه رو
نفیس- آخه... اصلا" کامران بیخود کرد. حالا خودش کجاس؟
- نمی دونم کجا رفت. به من گفت پیاده شو و خودش رفت.
نفیس- خیلی خوب بریم
- کجا ؟؟ مگه کلاس نداری؟
نفیس- فکر می کنی من برم سر کلاس چیزی دیگه سرم میشه؟
- بابا بیخیال. برو سر کلاست باهم بعد از ظهر قرار می زاریم.
نفیس- نه . الان بریم یکم راه بریم
- خیلی خوب بریم
حرکت کردیم و همونجا شروع به راه رفتن.
نفیس- خب چطوری تو؟؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود
- منم همین طور.
نفیس- چی شد یکهو تصمیم گرفتی بیای؟
- بابا مگه این کامران میزاشت؟ آخرش پاشود از دفتر چکم یه چک برداشت رفت بیلیط گرفت و مجبور شدم بیام دیگه
نفیس- یعنی نمی خواستی بیای؟؟
- چرا چرا. حالا بیخیال.
نفیس- دیگه کیا رو غافل گیر کردی؟؟
- همه
نفیس- مثلا" ؟
- تو, کاوه, مامان بابام, مامان بابای کامران.
نفیس- واقعا"؟ لابد همه هم مثل من شوکه شدن؟
- آره. ( به ساعتم نگاه کردم. 10 دقیقه به هشت بود) کلاس بعدیت کی هست؟
نفیس- هشت
- نمی خوای بری؟ برو من بهت بعد دانشگاه زنگ میزنم بریم بیرون. خب؟
نفیس- باشه.
خداحافظی کردیم و نفیس رفت. یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه...
+ نوشته شده در ساعت توسط بهروز
|